دنیا
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 18/5/90:: 3:7 عصر
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.
انیشتین
کلمات کلیدی :
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 18/5/90:: 3:7 عصر
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.
انیشتین
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 27/12/89:: 7:52 عصر
همه چیز را فروخته ام
جز آن صندلی که جای تو بود!
شاید آن روزی که برگشتی
خسته باشی...
پیشاپیش، فرا رسیدن نوروز و بهار 1390 بر شما مبارک باد
عیدتا مبارک
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 25/8/89:: 12:11 صبح
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 10/2/89:: 11:59 عصر
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل بر کنی
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی
سنگ سان شو در قدم نه همچو ابر
جمله رنگ آمیزی و تر دامنی
گرد رندان گرد تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوی بشکنی
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افگنی
حافظ
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 3/1/89:: 1:9 صبح
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 9/11/88:: 12:5 صبح
سالگرد
آن روزها را به یاد دارم: در بامدادی ناشناخته،
آن هنگام که بیدار شدن همانا به معنای ترس
از تنها ماندن بود، آوای آسمان را همانند
آوایی مرده و بی جان می شنیدم. و از هم اینک،
نوری که شیشه ی دیدگان ِ افراد ِ محتضر را رها می ساخت،
با پیشانی ام بر خورد می کرد و نشانه ی خواب ابدی ِ
خود را بر روی گیسوان بر جای می نهاد.
فریادی بشری که به گوش می رسید، هیچ ...
ـ تنها برف بود ـ و همه در پشت ِ دیوار
زنده بودند و می گریستند و سکوت،
همانا گریه ی زمین را همچون رودی در خود فرو می بلعید.
آه! به راستی اروپایی که در قلب ِ خویش منجمد گردیده است،
دیگر هرگز به گرما روی نخواهد آورد! تنها و بی کس مانده است:
با مردگانی که تا ابد دوستش خواهند داشت. هماره سپید پوش
بر جای خواهد ماند، عاری از هر مرز، وابسته به برف.
آلفُنسو گَتّو
Anniversario
Io Recordo quei giorni: nell’ignoto
Mattino ove a svegliarci era il terrore
D’esser rimasti soli, udivo il cielo
Come una voce morta. E gia’ la luce
Abbandonata dai morenti ai vetri
Mi toccava la fronte, sui capelli
Lasciava l’orma del suo sonno eterno.
Un grido umano che s’udisse, nulla
- solo la neve – e tutti erano vivi
Dietro quell muro a piangere, il silenzio
Beveva a fiumi il pianto della terra.
Oh, l’Europa gelata nel suo cuore
Mail piu’ si scaldera’: sola, coi morti
Che l’amano in eterno, sara’ Bianca
Senza confine, unit dalla neve.
Alfonso Gatto
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 21/9/88:: 11:20 عصر
چقدر درختها خوبند!
نه! یادم نمی رود خورشید بی غروبی که در چشمهایت می درخشد.
تا یادم نرفته است، باخبرت کنم که درخت سیب باغچه مان گل داده است.
حالا هم با همه ارادتم، به تو عرض می کنم: انت حبیبی!... روحی!... عیونی!... قلبی!...
دل نوشتهای از : عبدالرحیم سعیدی راد --- منبع: تبیان
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 17/8/88:: 10:54 عصر
بلای هجر ز هر درد جانگداز تر است
ندیده داغ جدایی، تعب چه می دانی؟
مطالب اخیر وبلاگ Write Time در پرشین بلاگ
+ هدیه (قطعه شعری از فروغ)
+ معرفی چند وب پروکسی و فیلتر شکن
+ داستان موفقیت و شکست یک رستوران
+ نقش زنان در موفقیت همسرانشان
+ نگاهی به سونی اریکسون مدل C903
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 2/7/88:: 10:49 عصر
بگو!
ای رهزن دل کیستی؟ جسمی؟ بگو، جانی؟ بگو!
وی زهره ی شب های من! گر ماه تابانی بگو
ما را به عشق انگیختی، با جان من آمیختی
اکنون چرا از چشم من، هر لحظه پنهانی، بگو!
اول به ما پرداختی، کار دلم را ساختی
اما در آخر باختی، با هر که می دانی بگو
بازیگری با ما مکن، امروز و پس فردا مکن
خواهی اگر جان مرا از خود برنجانی، بگو!
وای از لب و دندان تو، وین چهره ی خندان تو
ای صد چو من قربان تو، با من نمی مانی بگو
ای زلفک نیلوفرین! ای عمر، ای زیباترین!
بر شانه های مرمرین، از چیست لغزانی؟ بگو!
می لغزی و دل می بری، بس کن از این بازیگری
گر از نگاه آن پری، چون من پریشانی، بگو!
ای چشم شوخ یار من! جادو مکن در کار من
مستی، مکن آزار من، از چیست گریانی؟ بگو!
ما را «تو» عشق آموختی، در من چرا افروختی
اینک اگر از کوی من، برکنده سامانی، بگو!
گفتی شبی ای دلبرم: از تو به تو عاشق ترم
اکنون اگر در عشق من، یک دم پشیمانی بگو!
ما را از اول خواستی، خود را چو گل آراستی
پس از دلم برخاستی، گر مهر نتوانی بگو!
گفتی: تو را رسوا کنم، بس پرده ها بالا کنم!
پروا ندارم از کسی، تو هر چه می دانی، بگو
از آن همه افسونگری، شد موی من «خاکستری»
«آتش» بگیری ای پری! گر دشمن جانی بگو.
مهدی سهیلی
مطالب اخیر Write Time:
» عشق به همسر (داستان کوتاه)
» دل زنده هستید یا خیر؟ (تست روانشناسی)
» بگو (شعری از مهدی سهیلی)
» نرم افزار واژه شناس فارسی OCR (دانلود نرم افزار)
» بستن پورت USB (دستکاری در رجیستری)
» وقتی تو هستی (شعری از پابلو نرودا)
» لینکدونی (موبایل، کامپیوتر، کتاب، بازی، فیلم، هری پاتر و غیره)
» لینکدونی موبایل (برنامه، تم، بازی، کتاب)
» Password Door 8.4.2 (معرفی و دانلود برنامه)
» داستان چهار شمع (داستان کوتاه)
» دانلود نرم افزار iNTERNET Turbo (معرفی و دانلود برنامه)
» پادشاه تاریکی ها (شعری از پابلو نرودا)
» هفت باور مرموز (مطلب روانشناسی)
نوشته شده به وسیله ی ویروس در تاریخ 1/6/88:: 12:5 صبح
چرا تو ای شکسته دل! خدا خدا نمی کنی؟
خدای چاره ساز را، چرا صدا نمی کنی؟
به هر لب دعای تو، فرشته بوسه می زند
برای درد بی امان، چرا دعا نمی کنی؟
ز پرنیان بسترت، شبی جدا نبوده ای
پرند خواب را، ز خود ، چرا جدا نمی کنی؟
به قطره قطره اشک تو، خدا نظاره می کند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی؟
سحر ز باغ ناله ها، گل مراد می دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی؟
دل تو مانده در قفس، جدا ز آشیان خود
پرنده ی اسیر را، چرا رها نمی کنی؟
ز اشک نقره فام خود، به کیمیای نیمه شب
«مس ِ» سیاه ِ قلب را چرا «طلا» نمی کنی؟
به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمی کنی.